✖ آرامگــــــاهـ یڪــ دوشـیــــزهـ ✖
این نبضـِـ زندگے بـے وقفـﮧ میزند، فـَرقے نمےڪند بــا مـَنـ ...بدونـِـ مـَنـ
وبـــِـ جــَــدیدَمــ Д gιяℓ Iη α gØ∂∂αறηє∂ ωØяℓD " A girl in a goddamned world " ---> کلیکــ وبــ شـکـلکـم ---> کلیکـ آهنــگــَــم خــــوبـﮧ یـــا هـَـمونـ قـَـبـلــے رو بــذارَم؟! تو نـَـظراتــِـ پـُـستـــِـ پــایینــ بگینـــ لطفــــــاً هستی من... اینجا همه چیز مثل سیاهی چشمانت تاریک است و آسمان هر شب برای دلتنگیم می بارد. اینجا در اتاقم نشسته ام و تورا می طلبم گاه بغض می کنم. به طبیعت صورتت خیره می مانم تو کیستی که اینچنین در کالبد یک انسان به سراغ من آمده ای؟ ای کاش همین روزها به من بگویی که فرشته ای هستی که می خواهی مرا با خود ببری. یک فرشته زیبا که نمی دانم با این کلمات چگونه می شود زیباییش را وصف کرد همیشه آن خاطره زیبا آن لحظه به یاد ماندنی مرا به وجد می آورد انگار امیدی برای تمام نا امیدی های من است . وقتی در آن شب پر ستاره عشقت را به من ابراز کردی آنچنان مبهوت تو شدم که حتی واژه دوست داشتنم که از عشق هم برتر است در نظرم حقیر آمد از آن پس تورا آسمانی ترین وآبی ترین نیلوفر زندگیم نامیدم. تو زلال ترین آب زندگی را به من نوشاندی و برایم مثل زمزم مقدس شدی. حال می گویم من بدون تو چه کنم؟! گذر زمان ... گذر زمان شلاقی است بر وجود بی گناه من در تمامی روزهای بی تو بودن . کاش مرا می دیدی آن زمان که چون برگ خشکی زرد و پاییزی در بی تفاوتی گام هایت لگد مال می شوم . هر روز و روزها خود را در آیینه بی تفاوتی چشمان تو نگاه می کنم و از خود می پرسم چرا ؟ به کدام علت ، به کدام سبب چنین در پیش دیدگان تو عادی و پیش پا افتاده ام ؟ با خود مدام در حال گفتگویم ، از خود می پرسم چرا به تو علاقه مند شدم ؟ به دلیل حرفهای مردم ؟ چه دلیل بکری ! گاهی هم از خود می پرسم چرا فکر میکنم که تو باید مرا دوست بداری ؟ مگر چه اتفاقی میان من و تو روی داده و یا من چه برتری و چه حسنی یا چه خصوصیت بارزی داشته ام که دیگران ازآن بی بهره بوده اند . چرا باید توقع داشته باشم که در دیدگان تو انسان متفاوتی باشم ؟؟ !! کاش می توانستم اینقدر از تو ننویسم ... هرگزلحظات با تو بودن را از یاد نخواهم برد .هرگز لبخند های ملیح وبی ریایت نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن تو کجایی سهراب؟! آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند ... وای سهراب کجایی آخر....؟! زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند ... تو کجایی سهراب ؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند ، همه جا سایه ی دیوار زدند ... ای سهراب کجایی که ببينی حالا دل خوش مثقالی است....! دل خوش سيری چند ؟ صبـــــــــــــــــر کن سهـــــــــــــــراب...! قایقت جـــــــــــــــا دارد ؟!!!! من از این همهمه ی داغ زمین بیزارم.... خداحافظ گل لادن، تمومه عاشقا باختن ببین من گریه هام ازعشق، چه زندونی برام ساختن خداحافظ گل پونه ،گل تنهای بی خونه لالایی ها دیگه خوابی، به چشمونم نمی شونه تو این شبهای تودر تو خداحافظ گل شب بو هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو خداحافظ گل مریم ، گل مظلوم پر دردم نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم از این فصل سکوت و شب ، غم بارون رو بردارم تو این رویای سر در گم، خداحافظ گل گندم تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم خداحافظ گل پونه، که بارونی نمی تونه طلسم بغض و برداره از این پاییزه دیوونه خداحافظ همین حالا ،همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ ،کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویاها خداحافظ تا بدونیم بی تو با تو ، همینه رسم این دنیا خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ همین حالا
از او میگویم.اوکه چه صمیمانه نگاه پاک مراخرید و چه نامهربانانه آسمان آبی عشق رابرایم تیره نمود. او که میگفت بافانوسی از «عشق» کلبه ی تاریک دلت را روشن خواهم کرد. اوکه از یاس های سپید «محبت» و «صمیمیت» بامن سخن ها داشت ولی چه ناجوانمردانه مرادربیستون عشق آواره ساخت. اوکه بارهابه انگشتانم وعده ی حلقه ی عشق رادادومن چه ساده لوحانه دررویای شیرین خودآهنگ مهر و وفایش راباورکرده بودم. باورم نمی شد که به همین آسانی شخصیت مرا،جوانی مراوعفت وپاکی مرابه بازی خواهدگرفت ومن خواهم ماندویک دنیاحسرت،یک دنیاغربت ویک دنیاندامت وپشیمانی. همیشه وقتی آن عصرراکه طلوع عشق من بااوبودرابه خاطرمی آورم درغروبی غمناک فرومی روم. همان عصری که ازکتابخانه برمی گشتم وخوشحال ازهمت ومطالعه ی خودبودم وامیدواربه آینده های روشن ورسیدن به مدارج بالای علمی. ازآشنایی بااوخیلی لذت بردم،درهمان نگاه اول دلم راربود.مجذوب اخلاق ورفتارش شدم وهمچون صیددست وپادردام صیادهوس گرفتار آمدم. آن روز صحبتهایش رابرتخته سیاه افکارم نگاشتم وتاروزهای بعدآن هارامرورکردم.عشق اودرسرزمین صاف وبی ریای دلم فرودآمده بود.خوب حرف می زد.گویی سخنانش آیینه ای بودازآنچه من درتابلوی ذهنم می دیدم. ازآن روز هفته ای چندباریکدیگررامی دیدیم ودرگوشه ای خلوت ودورازچشم پدرومادر،احساساتمان راباهم تقسیم می کردیم. شایدازهمان لحظه های نخست آشنایی من با...بودکه جنگ ونزاعی سخت بین«عقل»و«هوس»دردرونم برپاشده بودوهرروزادامه شدت می یافت. هوس میگفت:اوپسرفهمیده ای است ومیتواند مثل یک دوست دلسوزتوراراهنمایی کند.تازه چه اشکالی داردکه دختروپسردرچارچوب وضوابط خاصی باهمدیگردوستی وارتباط صمیمی داشته باشند. عقل ووجدان می گفت:جاده لغزنده است.چه دختران پاکی که تاکنوندراثرهمین ارتباط هاودوستی های نامشروع کارشان به ناکجاآبادهاکشیده شده است.لااقل چندکتاب دراین باره مطالعه کنویاباچندمشاوردراین باره صحبت کن. هوس می گفت:ارتباط ماازآن نوع هانیست وحساب ماازآن هاجداست وماهدفی جزآشنایی وسپس ازدواج نداریم. عقل ووجدان می گفت:اگرهدف شماامرمقدس ازدواج است این گونه ارتباط ها،تقسیم احساسات وهدیه بردن سبدهای پرازگل های عشق ودلتنگی برای یکدیگر،آن هم به شکل پنهانی،غیررسمی وغیرقانونی چرا؟ چراوچرا...؟ جنگ ونزاع همچنان ادامه می یافت ومن درکشمکش عقل وهوس همچنان اسیردام نیرومندشهوت ولذت های نامشروع بودم وازدرس،تلاش برای قبولی دردانشگاه ورسیدن به مدارج علمی،غافل مانده بودم. شیطان گام به گام مارابه پیش می بردوخدامی دانداگرآن اتفاق شیرین که ابتداآن رابسیارناگوارمی دیدیم درروابط ماپیش نیامده بودشیطان وهوس ماراتاکجاپیش می برد. همان اتفاق رامی گویم که ابتداآن رابسیارتوهین آمیزوچون پتکی یافتم که برفکرخفته ام فرودآمدوالبته مراازخوابی گران بیدارساخت،خوابی که می رفت حادثه ای ننگین درکارنامه ی زندگی ام بوجود آورد. ... پس ازمدت هاکه ارآشنایی مان می گذشت کم کم عشق ومحبت هایش راازمن دریغ داشت وسرانجام ارتباطش رابامن قطع کرد. ازآن پس سبوی احساس من لبریزبودازاشک وسبوی احساس اوپربودازسکوت وغروروبی تفاوتی! گمان می کردم بازهم به سویم بازمی گرددوخزان قلبم رادوباره بهاری خواهدکردولی...تصمیم خودراباکمال خونسردی وباقاطعیت به من گفت: «من ازتوسیرشده ام وفرشته ی زیبای دیگری به چنگ آورده ام،می روم تاچندی نیزبااوباشم وازوجودش لذت ببرم...!» این همان بودکه روزهاوماه هاعقل ووجدان به من هشدارش رامی داد.همانی بودکه تجربه هاوسرگذشت های دیگران وآمارهامی گفت ولی هوس آن هارانشنیده می انگاشت. اکنون که دفتردوستی مان راورق می زنم جزگناه وروابط نامشروع ومحبت های دروغین چیزی درآن نمی یابم وبه خاطر مدتی که به پای عشق ودوستی دروغینی فناشدومحصولی جزتحقیرورسوایی برایم نداشت،افسوس می خورم گل مغرور قشنگم... غم نگاه آخرت تو لحظه ی خدافظی گریه ی بی وقفه ی من تو اون روزای کاغذی قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار چه بی دووم بود قولمون جدا شدیم آخرکار تو حسرت نبودنت... من با خیالتم خوشم... با رفتنم از این دیار آرزوهامو میکشم... کوله بارم پره حسرت... تو دلم یه دنیا درده مثل آواره ای تنهام تو خیابونی که سرده.... تا خیالت به سرم میزنه گریم میگیره.. آروم آروم دل تنگم داره بی تو میمیره گل مغرور قشنگم من فراموشت نکردم بی تو دنیا رو نمیخوام میرم و برنمیگردم!! شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم ... تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم... و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی ... دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم ... همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم که چرا رفتی؟ نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک بر داشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کس حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای تو ام برگرد ببین از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم... و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سر دست و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برا ی شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم ... هوا بدجورى طوفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین؟!» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.» آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین» نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه!» دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.» آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم. ماریون دولن دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم در آیینه بر صورت خود خیره شدم باز بند از سر گیسویم آهسته کشودم عطر آوردم بر سر و سینه فشاندم چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم افشان کردم زلفم را بر سر شانه در کنج لبم آهسته خالی نشاندم گفتم به خودم آنگاه صد افسوس که او نیست تا مات شود زین همه افسونگری و ناز چون پیرهن سبز ببیند به تن من با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز او نیست که در مردمک چشم سیاهم تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب کو پنجه ی او تا که در آن خانه گزیند...؟!!! از انتهای جاده صدایت کرده بودند و باید میرفتی اما چشمهای بسته و پاهای خسته اجازه ی حرکت را به تو نمی داد ولی این بار گویی پلک هایت باز شده بود تا بروی... اما با رفتنت واژه ی سفر غصه ی ابرها شده بود و غربت جاده های انتظار.... اکنون می گویم ستاره ها رفتند اما تو بمان و بدان که کاغذ نامه ام هنوز خیس مانده و حالا تا آنجا که امواج صوتی ام قدرت داشته باشد می خواهم عاشقانه فریاد بزنم : دوستت دارم و چه زیباست شنیدن این پژواک از لبان تو و چه دردناک است انتظار برای لحظه ای که نمی دانم چه خواهی کرد و چه خواهی گفت و در انتهای جاده و سنگ ها و گل های نیلوفری می نگارم: زیباست هدایت شدن در غربت جاده های انتظار و همراه با چکاوک های بی ریای آسمان عشق زمزمه می کنم: به سویم بازگرد ای مهربان...بـﮧ زودے ڪــــامـِـلــ میشـﮧ
.jpg)
را از یاد نخواهم برد.لحظات در گذر است ودقیقه دقیقه های ساعت برایمان مهم
است زیرا که دیگر تکرار نمیشوند شاید روزگاری یادمان آری که دیگر هیچ
نشانی از ما نباشد اما برگه ها بیانگوی دوستی بین ماست .بدان که هرگز
ازخاطرم نمی روی وبا تو بودن برایم لذت بخش است .
اینک تو را به خدای زیبایی ها میسپارم
روزها ازپی هم میگذرند ونشانی از خود باقی نمی گذارند
ولی ای تنهاترین رویای عشق هیچ چیز خیال تورا از من جدا نمی کند

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
دل من هرزه نـبـود ...
دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا
به کجا ؟!
معـلـوم است ، به در خانه تو !
دل من عادت داشـت ،
که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری
که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...
دل من ساکن دیوار و دری ،
که تو هر روز از آن می گـذری .
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغـچه بـود
که تو هر روز به آن می نگری
راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!



پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
- زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می رود.پیرمرد با صدایی گرفته گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...






















